... سوپرايز بابايي ...
به نام داناترين دانايان
- سوپرايز بابايي 20/12/1390
روزهاي با رادين بودن سپري مي شه و هر روز يه مرحله از رشد و تكامل پسري من خودنمايي مي كنه.
روی بدنه دستمال مرطوبي كه براي گل پسر قند عسل استفاده مي كردم، تصوير يه ني ني ناز بود كه پاهاش رو به سمت بالا گرفته بود و با دستهاي كوچولوش پاهاشو نگه داشته بود.
هر وقت بابا محسن این عكس رو مي ديد، مي گفت :"پسرم .... آخه كي بزرگ مي شي تا تو هم با دستات پاهاتو نگه داري؟! "
شنبه 20 اسفند و رادين وارد 5 ماهگي شده.صبح كه از خواب بيدار شديم زياد سر حال نبودم و طبق معمول روزهاي بي حوصلگي من، رادين هم اصرار داشت تا فقط تو بغل من باشه و چون من حوصله نداشتم لج بازيهاش شروع شد .دير به دير ميخوابيد واگه ميخوابيد زود بيدار مي شد و همين باعث بد اخلاقيش می شد.
ساعت 3:00 كه شد ديدم دارم ديوونه ميشم و اينطوري هم من اذيت ميشم و هم رادين بد اخلاق تر و تا شب هم خيلي باقي بود.اينقدر بي حوصله بودم كه حتي ناهار هم نخوردم. واسه همين لباس پوشيدم و رادين جونم رو هم اماده كردم و چون نزديك عيد بود و نمايشگاه بهاره زده بودند و نزديك خونمون هم بود تصميم گرفتم بريم اونجا تا هم من از بي حالي در بيام و هم رادين تو بغلم باشه تا بهانه نگيره. تا اونجا فاصله زيادي نبود اما با تاكسي رفتم تا كمتر خسته بشم.
اين اولين باري بود كه دو تايي ،بدون ماشين يا كالسكه بيرون ميومديم.
بعد از كمي چرخيدن تو نمايشگاه ، بلاخره آقا رادين "لالا" كرد.خوابيد اما دستم تا خونه اومدن شكست.
بعد از كمي خريد كردن و تماشاي نمايشگاه تقريباْ 4:20 بود كه برگشتيم و رادين جون همچنان خواب بود.
بابا كه اومد ،رادين جون رو بهش سپردم و رفتم تو آشپزخونه و كيك پختم ،به خاطر ناهار نخوردنم هوس كيك كرده بودم.
بعد از خوردن كيك همگي حاضر شديم و به خونه بابا حبيب رفتيم تا به مامان حاشي و عمو مهدي كه به قم و جمكران رفته بودند ،زيارت قبول بگيم.
چون بابا جبيب اينا رنگ كاري داشتند ، بعد از يك ساعت كه اونجا مونديم ، برگشتيم به سمت خونه و تو راه به سفارش بابا احمد براي رادين يه وان بادي خريديم و چون شام نداشتیم، بابا محسن زحمت كشيد و براي شام کباب كوبيده خريد.
شام رو كه خورديم ، در حال جمع كردن سفره بودم كه از آشپزخونه شنيدم بابا محسن با خوشحالي به رادين مي گه :"اي جان پسرم،آفرين پسرم ، بزرگ شدي؟"
بعد بابایی هيجان منو صدا كرد و گفت :"ماماني ، بلاخره رادين كاري رو كه دلم مي خواست الان انجام داد و پاهاشو با دستش گرفت."
اومدم پيششون ، ديدم رادين بازم اين كارو انجام ميده و بابا محسن همچنان به رادينم با عشق و ذوق نگاه مي كنه.
و اينجوري شد كه رادين بابايي رو سوپرايز كرد.



... سوپرايز بابايي ...
